تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( ساره سکوت )
پیچک ( ساره سکوت )
شعر و ادب پارسی


امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


از دست کوچکی که در ظرف آب* فرو می رود
از دگمه های کوچک رنگی گریزان زیر انگشتهای باریک دخترک شروع می شود
اول کوچک
بعد متوسط
بعد بزرگ
همیشه در سرت درست به موقع پخش می شود
خش خورده
تکرار می کند
پدربزرگ
بُو همیشه دگمه ی بزرگورِه وَردُ ...دگمه ی کوچیکوره بِیذُ بَرِی عاشقا
انتظار
خفه اش می کند
و دگمه در گلوی دختر گیر می کند
بغض
دور خودش می پیچد
مچاله می شود
مثل صفحه ایی کنده شده از حافظ 
می افتد
همیشه در سرت درست به موقع می پیچد
و دوری آغاز می شود
دور که می شوی از خاک
صدای مادربزرگ می پیچد دور پایت
صدای پدربزرگ می پیچد دور گلویت
ظرف آبی هستی لبالب
با مشت کوچکی گیر کرده در دهانه اش
مشتت را گره می کنی دور شعر 
و شعرهای کوتاه 
شعرهای بلند
در تو چرخ می خورند
پدربزرگ دائم تکرار می کند
بُو بزرگورِه وَردُ بَرِی رودُم
دنیا که دورت می چرخد 
در تکمه های مکرر تکه تکه ایی
دگمه ی آبی رنگ می شوی
اول بزرگ
بعد متوسط
بعد کوچک
دور دنیا 
می گردی
پیدا نمی شوی
حالا
فالت را بگیر 
حالت را 
گرفته ام

 

 

ساره سکوت
----------------------------------

*برای گرفتن فال حافظ در مهمانیهای بزرگ شب یلدا رسم بود که دگمه های متفاوتی رو در آب میریختند . هر کس یک جفت دگمه انتخاب میکرد و یکی از اون دو رو به ظرف آب می انداخت. معمولا یک دختربچه با چشم بسته بعد از هر فال دگمه ای رو از ظرف آب در می آورد. جفت دیگر اون دگمه ی از آب بیرون آمده دست هر کس بود نوبت فال حافظ به همون فرد میرسید. معمولا جوانترها که گاهن معشوقون در همون جمع نشسته بود از بیقرارترین ها برای رسیدن به نوبتشون بودند.

 

برچسب ها : از دست کوچکی که در ظرف آب( ساره سکوت ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار ساره سکوت -7, | بازدید : 730

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


دنبال دانش رفته بودیم شاید
و برای سوغات
و برای اوقات فراقتمان از اوقات 
از چین
کامیون کامیون چراغ های قوه ی تقلبی وارد کردیم
_ وارد بودیم 
و مطمئن بودیم هیچکس جنس را ارزانتر از ما پیدا نمی‌کند_
و نور را با همچین غروری فشار می دادیم توی جمجمه مان
تا کورش از قبرش بتواند ببیند فکرمان را روشن می کنیم
و خلاصه شب ستاره باران بشود.
روشن که می شدیم
از کانالهای تلویزیونهای خانه هایمان صدای عبدالباسط 
وسط تبلیغ کرم حلزون از ماهواره هایمان 
می پیچید
و ما هی قوّه عوض می‌کردیم
هی کانال عوض می کردیم
اما
مجاب نمی شدیم
اَمَّن یُجِیب می خواندیم و دور خانه مان می چرخیدیم
و هی کانال عوض می کردیم
و هی کمال عوض می کردیم
و هی چراغ قوّه روشن می کردیم
و کامیونها وسط روزهایمان رد میشدند
و از روی کارخانه هایمان رد می‌شدند
و از روی کتابخانه هایمان رد می‌شدند
و کامیونها از وسط شبهایمان رد می‌شدند
و از روی دیش ماهواره هایمان رد می‌شدند
و از روی دسته ی آتاری بچه هایمان رد می‌شدند 
و ما زنمان دور خانه مان می چرخید و جیغ می زد :سوسک
و ما می گفتیم: آخر زن نچرخ این کامیونها از خود اند
و سوسکها قدر یک سوسک به چاه می رفتند
و قدر یک کامیون از چاه در می آمدند
و کامیون از وسط چاه ها رد میشد
و از وسط گازطبیعی رد میشد
و ما دور خانه مان 
تسبیحمان را دور دستمان می‌چرخاندیم
و فکر می کردیم مگر حلزون چقدر چربی دارد؟
و مگر حلزون چقدر قوت دارد؟
و عبدالباسط آیا واقعا از سرطان حنجره مرد؟
آیا زنده ست؟
و زنمان روی میز آیا تا شب به امَّن یُجِیب ادامه خواهد داد
و آیا این یک شرایط اضطراری نیست؟
ایا المضطر واقع نشده است؟
و آیا دعا واجب نشده است؟
و آیا در شرایط اضطرار حلزون دقیقا چکار می کند؟
و آیا حلزون هم یک نوع کامیون نیست؟
و اگر هست پس کی از وسط تخت خواب ما رد می‌شود ؟ 
جواب نمی گرفتیم
امن یجیب می خواندیم
مضطر
و زنمان مجاب نمی‌شد
و هی دور خانه می چرخید
و هی خانه می چرخید
و ما کانال عوض می‌کردیم
و بین عبدالباسط و حد واسط
نوسان می‌کردیم
تا قوّه تمام شود
بالقوه 
روشن بودیم
بالقوه
کامیون داشتیم
و بالقوه 
کتاب می خواندیم
و بالقوه اصلا قوّه می ساختیم 
و قوه مان نه مثل این قوه های چینی، مثل قوّه های خودمان قوّت داشت

 

 

ساره سکوت

 

 

برچسب ها : دنبال دانش رفته بودیم شاید ( ساره سکوت ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار ساره سکوت -7, | بازدید : 887

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

نگاهت می کنم
پیر می شوم
دست بر سینه ات می گذارم
پیر می شوم
کراواتت را از زیر یقه ات بیرون می کشم
پیر می شوم 
دگمه هایت را باز می کنم
پیر می شوم
می گویی دوستت دارم
پیر می شوم
ببین دنیا دارد تمام می شود
پیر می شوم
دنیا دارد کشیده می شود توی ناف تو
- مگر دنیا از همین گرداب بیرون نیامده؟- 
مثل الیاف لباسها
مثل باکتری ها
پیر می شوم
دنیا
مثل چشمهایم
از روی موها سر می خورد
و می ریزد در ناف تو
ناف تو پیرترین لبخند دنیاست
لبخند که می زنی
دارم پیر می شوم
نگاه که می کنی
دارم پیر می شوم
راه که می روی
دارم پیر می شوم
و وحشت ما از تمام شدن
از تمام شدن دوست داشتن 
از پیری 
چرا پیر نمی شود؟!
می گویی : ما ریشه هایمان را از دست داده ایم ، باد ما را خواهد برد
من گریه می کنم و به آبدزدکها فحش می دهم
دستم را می گیری
فحش که می دهم
دارم پیر می شوم

 

 

ساره سکوت

برچسب ها : نگاهت می کنم پیر می شوم ( ساره سکوت ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار ساره سکوت -7, | بازدید : 611

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


در مغرب
اتیس، پامونو و بُنادئا
-سرهایشان بر دامن هم گذاشته-
در مشرق
خدایان دیگری پشت به جهان اند 
- ایستاده روبروی هم به شمال یا جنوب نگاه می کند-
درختها - در میان خدایان- پچ پچ می کنند
صدایی می گوید:
"ما ریشه هایمان را از دست داده ایم"
تاناتوس و آنوبیس سریع بر می گردند- به هم نگاه می کنند-
یک قدم به سوی هم برمی دارند
شعری بر کاغذ می نویسند
و در هوا پخش می کنند
پچ پچ بلند می شود
بلند
بلند
بلند تر
بلند تر
.
.
.
و می افتد!
بوق ممتد تلفن را می شنوی؟
گوینده را 
خواب برده است...

 

 

ساره سکوت

 

برچسب ها : در مغرب اتیس، پامونو و بُنادئا( ساره سکوت ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار ساره سکوت -7, | بازدید : 772

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

خاور
خوابیده است در میانه 
پاهایش را باز کرده 
و از چاهی عمیق در دلش ، چیزی را بیرون می کشد
آدمها
موهای سیاه کوتاهند روی تن زمین
زمین پوست آفتاب سوخته ایی ست روی تاریخ
و تاریخ همواره عطسه می کند - همیشه مریضه لامصب و بلد هم نیست عطسه که می کنه جلوی دهان و دماغش رو بگیره- 
کشوری دماغش را بالا می گیرد
تخمدانهایش را در مانیتور نگاه می کند
سوراخ تخمدانهایش را می شمرد
غصه می خورد
و فکر می کند به اینکه چند تلمبه نیاز است تا یک بشکه را بشود پر کرد...
بشکه اش را بر می دارد به خاور می گوید: پرش کن
خاور 
خوابیده است در میانه
از چاهی عمیق چیزی را بیرون می کشد
فکر می کند: تمام موهای زمین بچه های من اند...
سیاه
دراز
باریک
غلیظ
سرش را می گیرد در بشکه
و فکر می کند تمام جهان را دارد حامله می کند.
تاریخ عطسه می زند در بشکه - اما کسی نمی فهمد-

 

 

ساره سکوت

برچسب ها : خاور خوابیده است در میانه ( ساره سکوت ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار ساره سکوت -7, | بازدید : 790

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


با آرزوی محال ، گشتیم و نشد
همبستر هر خیال گشتیم و نشد
گفتند که درمان بشود این اندوه
صد حالت و حال را گذشتیم و نشد
گفتند که بیرون بنه از خویش قدم
از خویش و وصال هم گذشتیم و نشد
گفتند بزن به دشت و شیدایی شو
اهل دل و شور و حال ، گشتیم و نشد
گفتند نشان درخت و کام از دل گیر
ما خاک ره نهال گشتیم و نشد
**
پس بشکند این دست که بی حاصل بود
وان عشق و امید ها که بس باطل بود
نه نه گله از عشق ندارم کز پیش
این شغل شنیده بودم و مشکل بود
یک عمر هدر رفت و غلامش بودیم
ما هر چه کشیدیم همین از دل بود
**
عمر از بر ما اشاره شد رفت که رفت
از پنجره مان نظاره شد رفت که رفت
وان عشوه و نازها که دنیا می کرد
باران ِ کم ِ بهاره شد ، رفت که رفت
بر هر چه که ما دوباره عادت کردیم
چون صبح شد، آن ستاره شد رفت که رفت
دریا که قدم گذاشتم خشک شد و
این قصه ء نو دوباره شد :"رفت که رفت "
گفتی بنویس و من نوشتم اما
شرح دلِ پاره پاره شد "رفت که رفت"
شاید که خدا جریمه کرده ست و از آن
مشق ِ شب و روز ساره شد: " رفت که رفت !"
**
از درد به عشق ِ این و آن رو کردم
تنها شدم و به غربتم خو کردم
چون جمله جهان برای من کوچک بود
بیرون ِ حیات ِ خانه جارو کردم
یک لحظه اگر من و خودم بودم و شب
اعمال ِ تمام را ، ترازو کردم
**
وینک من و این اشاره کو" دیوانه ست "
یا بدتر از این لقب که او "فرزانه ست"
با من همه آشنا و تا خندیدم
اخم است جواب من ...چرا ؟ "بیگانه ست "
ما در پی عشق و بذل و بخشش بودیم
وین کشتی نوح و آن یکی افسانه ست
تا از سر ِ درد رو به کاغذ بردم
چون شعر، مرا امن تر از هر خانه ست
وین شعر اگر چه همزبان با من نیست
این همدلِ بیصدا ولی ِ دردانه ست
**
از هر چه مرا فسرد ، با او گفتم
در آغُش اوست گر شبی را خفته م
بر دامن اوست گر دمی آسوده ام
آرام من است هر زمان آشفته م
از شعر هزار بار منعم کردند
"من ترک نوشتن نکنم" را گفته م
چون شعر مرا شاهد و معشوقه شده است
از برکت اوست گفته و ناگفته م
ای شعر ، خدا همیشه خیرت بدهد
حق بود که از خوبی ِ تو می گفتم

 

 

ساره سکوت

یک شعر خیلی خیلی قدیمی که آخرشو دوست دارم

برچسب ها : با آرزوی محال ، گشتیم و نشد ( ساره سکوت ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار ساره سکوت -7, | بازدید : 782

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

در تنگ کوچکی
ماهی های سرخ بزرگی داشت
ماهی کوچک نارنجی
دستش را دراز می کرد
ماهی های سرخ می گریختند
ماهی رنج کشیده 
دراز می کشید کف دست
دستش را در تنگ اگر می چرخاند
ماهی ها باله هاشان را تند تند حرکت می دادند
تند تند شعار می دادند
و ماهی رنجور 
دراز می کشید روی آب
خسته بود
فکر می کرد:
با تنگی بر سرم
با آرزوهای لغزنده
سرم را اگر خم کنم
دنیا را آب بر می دارد
خشکی را ماهی ها وجب وجب 
دریا را 
ماهی نارنجی کوچکی 
دراز کشیده در افق 
روی آب

 

 

 

ساره سکوت

برچسب ها : در تنگ کوچکی ماهی های سرخ بزرگی داشت ( ساره سکوت ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار ساره سکوت -7, | بازدید : 746

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد