تبلیغات اینترنتیclose
به آینه دست نزن اشکال از گیرنده ست( ساره سکوت )
پیچک ( ساره سکوت )
شعر و ادب پارسی


امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

از دفتر پروانه آبی


30

به آینه دست نزن
اشکال از گیرنده ست
وگرنه چروک پیشانی این سی ساله ,
زنی ست که گیسهایش را در آسیاب سپید نکرده.
سپید اگر نوشته موهایش را
تو بخوان سیاه
سیاه
چادر مادربزرگ را که باد بلند کرد
مگر سپید روی موهای من ننشست؟
حالا تو هی بتکان
خاک سپید از زمین بلند نمیشود
خاک سیاه بر زمین می افتد

- دقیق نگاه کنید چادر دارد پهن میشود روی کسی که برنمیگردد
و قصه ی پاهای مادربزرگ من (که هنوز نشنیده ایید) خیلی مهم است- 

به پاهای بی تمکین روزگار فکر کن و صندلی چرخ دار ِ مادربزرگ
مادربزرگ سی سال راه نرفته بود
سی سال ...
هر سالش سیمرغی گم شده در قافی
هر قافش، قفسی ، 
نوزاد آبی نبریده نافی ،
آبی....
چون چشمهای عروسکی که پاداش دعاهای کودکانه ام می توانست باشد .

- حالا شما در گذشته ی من هستید خوب گوش کنید چون صدا ضعیف است:
میگما شمو عزیزٌم بچه هَسّی گٌنا نداری یِه ی صدُوی به خدا بزن بوگو: ایی مادرجون منه خوب بُکُ نذر کرده خوب شد بره مکّه برم عروسک چیش آبی خوبو ره بخره بیاره ...قربون چیشات عزیزم قربون چیشات.. -

سی سال...
زن سی ساله ایی که زال نزاییده باشد
هنوز از زیر چادر مادربزرگ در نیامده باشد
هی راه شعرش را کج کند به چادر که چروک پیشانی گم بشود در چروک چادری که دارد می افتد
- و چادر همیشه در هواست! -
سیاه...
سی سال
سی سیمرغ را پرانده.

-حالا شما در آینده ی من هستید و کودکی که نمیشناسید میدود و زیر چادر من پنهان میشود. شما هیچ چیز نمیشنوید فقط باد می وزد -

سی سال
هر سالش سیمرغی گم شده در قافی
هر قافش قفسی
نوزاد خونی نبریده نافی
خونی
چون چشمهای زنی که مرگ نوزادش را گریسته باشد
زیر چادرش سیاه شده باشد
به راه زده باشد
بی مقصد...

کدام راه بود آنهمه بیراه که رفتیم ؟ 
مادربزرگ سی سال راه نرفته بود

به پاهای چوبی روزگار فکر کن
و پاهای خشک مادربزرگ.
وقتی مغزش ایستاده بود وسط باغ
چادرش را می تکاند
و همیشه حال نوزادها را می پرسید
و او رفته 
او رفته بود
او رفته بود و گیسوان سپیدش را
روی صندلی چرخ دار جا گذاشته بود
و ماهی های سیاه جوی باغ را
فروخته بود به چند بلیط حج،
تمام شده بود.

تمام شد
و صحنه گذشت .
چمدانش را بست بی آنکه هیچ چیز برده باشد
و بی آنکه هیچ چیز باخته باشد
آنچه ماند
آبی چشمهای عروسک بود، پشت شیشه ی مغازه،
خیره به دست مادربزرگ، دوخته به آسمان
ماهی های سیاهی که زنده در گلوی من پایین میچرخند
و چادری که همیشه در هواست

- ننه هر کی از ایی ماهیا خورده ها به جون خودت هم فرداش بچه ش شده... حالو چه او بچُو چه یه ی بچه ی دیگه... چیشت ببند مث قرص بندازشون بالو -

- شعر تمام شده
لطفا احساسهایتان را از بین خطوط جمع کنید و بی صدا بروید-

-خجالت نمیکشید استدلال میکنید؟- 

 

 

ساره سکوت

http://www.shereno.com/46123/40996/330664.html

برچسب ها : به آینه دست نزن اشکال از گیرنده ست( ساره سکوت ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار ساره سکوت -1, | بازدید : 216